دختر گلم من و بابا جون از روزی که دنیا اومدین هر ماه واسه شما تولد گرفتیم و یه کادو بهت دادیم
دیروز هم بابا جون گفتن بریم و هر چی دخملی لازم داره واستون بخریم
نتیجه این شد که رفتیم و از مغازه پلیز مام 3 دست تاپ و شلوارک و بلوز شلوار خیلی خوشمل مارک تاپ لاین خریدیم اینقده خوشملننن و بهت میاد .مبارکت باشه گلم
بعدش رفتیم اسباب بازی فروشی و گفتیم هر چی که شما بهش بیشتر علاقه نشون دادی بخریم که نتیجه این شد که به یه گوزن بادی که دم در اسباب بازی فروشی بود گیر دادین و ما هم همونو واستون خریدیم .خیلی دوسش داری خودت روش میشینی و شروع میکنی به پیتیکو کردن قربونت برم عزیزم
دیروز ظهر که بابا تو پارکینگ مشغول مرتب کردن ماشین بود ما هم رفتیم و به بابا جون آب یخ دادیم و نیکا با کالسکه یه خورده تو حیاط آفتاب گرفت
![]()
نیکا و گوزنش

![]()
نیکا در پارکینگ

![]()
دخملی کف پا رو نخورررررررررررررررررر

![]()
لباسهای دخملی

![]()
من عاشق ایناممم


از این شلوارتم خیلی خوشم میاد چون توش پر خرگوشه
مبارکت باشه عزیزم
ماشالا دیگه لباسهای قبلیت واست تنگ شده بود دوست دارم عشق کوچولوی مااااااااا
موضوع :
١٠ماهگیت مبارک عشق مامان


عزیز دلم به همین زودی 10 ماهه شدی و مثل هر ماه باورش برامون سخته که داریم پیر میشیم و از این بابت خوشحالیم که با لذت بزرگ شدنت رو میبینم
خدارو شکر به خاطر داشتنت و دیدن هر لحظه بزرگ شدنت و در آغوش گرفتنت
نیکا جان از اینکه دیگه اینقدر بزرگ شدی که وقتی کنارم خوابیدی خودتو به من میچسبونی و گاهی وقتها که دستهای کوچکت رو روی دستهای من میزاری و میخوابی دلم میخواد زمان تو همون حالت وایسته و من تا ابد کنار تو باشم وقتی نفسهای گرمت بهم میخوری از گرمای تنت سیر نمیشم عشقمیییییییییییییییییییییییییی
نیکا جونم دیگه بابا اینقدر وابستت شده که وقتی میاد هم تو از دیدنش ذوق میکنی و هم بابا از در که میاد ٥دقیقه تو رو تو بغلش فشار میده و تو هم لذت میبری چون همون طور وامیستی
الهی قربونت برممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
تو این یه ماهه پیشرفتهایی که داشتی
1)چهار دست و پا به طور حرفه ای
2)تسلط کامل به راندن روروئک
3)باز کردن درب کشوها و ریختن cd ها و لذت فراوان از این کار
4)بازی با پرده ها و کنترل ها و پرت کردن عینک بابا جون
5) اضافه کردن سوپ جو و گندم و آش کشک به برنامه غذایی شما
6)بای بای کردن و بوسیدن (البته یشتر لیسیدن)
7)هنوز خبری از دندان نیست
٨)قد:٦٦.٥ و وزن ٧٨٠٠
٩)روزی یک سیب رنده شده و پرتقال اب گرفته شده میخوری
هفته پیش دختر خاله های گل نیکا هلنا و هلیا خاله اومده بودن مشهد چشمتون روز بد نبینه من و خاله جون 3 تایی شون رو بردیم آرایشگاه که موهاشونو درست کنیم و بعد ببریمشون اتلیه
آرایشگاه خانمه رو کن فیکون کردن اینقدر هم گریه کردن که من از رفتن منصرف شدم اما خاله جون به هر مشقتی بود 2 قلوها رو برد آتلیه
بله نیکا خانم بزرگ شدی نگی چرا منو نبردی ها بوسسسس
امسال تولد دخملی مصادف شده با روز نیمه شعبان
نمیدونم چیکار کنم. خیلی دلم میخواد مفصل بگیرم از یه طرف هم میترسم چون کوچمولو هستی اذیتم کنی فعلا موندم چیکار کنم گل مامان



نیکا جونم امروز حمام کرده بود و حالا هم گیر داده به آویز تختش


دخملی 4 دست و پا


دخملی کنجکاو


ماما قربون اون ترکیبت برههههههههه


فداییی چشماتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت





نیکا جونم تو این دنیا از همه چیز برای من و بابا جون مهمتری باشد که تو رو به بهترین نحو تربیت کنیم
از خدا میخوام به هر کس که آرزوی مادر شدن داره این لیاقت رو نصیبش کنه چون واقعا هدیه شیرینی که از طرف خدای مهربون به ما داده میشه بوسسسسسسسس
موضوع :
سلام سلام صد تا سلام
یه سلام کاملا بهاری با یه عالمه انرژی +++++++++++++++++++++++++++++++++
خداروشکر امسال مسافرتمون خیلی خوش گذشت و صحیح و سالم رفتیم و برگشتیم
واقعا این 18 روز خیلی زود گذشتو من اصلا متوجه گذر زمان نشدم
خداروشکر که امسال تو کوچولوی مامان کنار ما بودی و خوشبختی مارو تو لحظه های زیبای سال جدید کامل تر کردی
پارسال این موقه ها همش هفته ها رو میشمردم که کی به هفته 38 میرسم و تو کوچولو رو تو آغوشم میگیرم
طبق قرارمون بنا بود روز 28 اسفند راه بیافتیم که به دلیل برف سنگینی که اومد نشد و 29 که یه روز کاملا افتابی بود حرکت کردیم
برای رفتن به شمال باید از ولایت بنده رد میشدیم برای همین یه شب هم پیش خانواده من بودیم شب همه خواهری ها و نینی هاشونم اومدن و سال تحویل رو خونه بابایی بودیم نیکا جونم هم چون زود بیدار شده بودی بد اخلاق بودی و نذاشتی یه عکس درست از شما بگیرم
ایشالا امسال برای همه سال خوبی باشه
1 ساعت بعد سال تحویل هم راه افتادیم سمت شمال
نیکا جونم نمیدونم چرا توی مسافرت اینقدر عوض شدی و خیلی وابسته من شدی والبته زبونت هم حسابی باز شده بود
سر راه هم رفتیم مامایی و بابایی بابا داود رو که اومده بودن ساری خونه خاله جونی بلرداشتیم و رفتیم تنکابن ویلای عمه جون لیلا
همه از دیدن نیکا ذوق داشتن و نیکا هم همش جیغ میزد و به من چسبیده بود نمیدونم شاید غریبی میکردی گلم
تا 6 اونجا بودیم خیلی خوش گذشت و فقط شب ها سرد بود نیکا جونم وقتی برای اولین بار دریا رو دیدی کلی به هیجان اومدی قربونت برم
بین همه فقط با دختر عمه کوچیکه ساناز بازی میکردی و بهش میخندیدی
یه روز هم همراه بابا رفتیم رامسر و نمک آبرود که قسمت نشد تلکابین سوار شیم اخه اینقدر شلوق بود که
پشیمون شدیم
روز 6 هم اومدیم تهران
ولی تو عید چقدر تهران خلوت و خوبه
یه شب هم رفتیم خونه خاله سمیرا و کیانا کوچولو که دیگه واسه خودش خانمی ده و حرف میزنه الهی قربونت برم
روز 10 هم رفتیم خونه عمو داریوش که شما باز هم اونجا غرییبی کردی و پسر عمو ها از ترسشون شما رو از پشت سر بغل میکردن روز 11 هم برگشتیم ولایت بنده که بابا جونی رفتن مشهد و ما تا 18 اونجا بودیم
ماشالا دختر خاله های گلت هلنا و هلیا عزیزم بزرگ و شیطون شدن و ماندانا کوچولو هم دیگه میتونه بشینه و سهیل هم واسه خودش مردی شده روز 13 نیکا جونم مریض شدی از همون ویروسی بود که از همه طرف گلاب به روتون کار خرابی میشد روز بعدش هم بنده مریض شدم خیلی بد بود 5 شنبه هم همراه بابا جون برگشتیم مشهد خیلی خوش گذشت و زود تموم شد خدا رو شکر که سالم برگشتیم دست بابا داود درد نکنه از روز شنبه هم هر شب میریم پارک بابا ورزش میره و ما سرسره بازی میکنیم نیکا خیلی بودن با بچه ها رو دوست داره کارهایی که تو 9 ماهگی انجام دادی این بود که حالا دیگه با یه دست پا میشی 3 کلمه بابا و ماما و دددد رو راحت میگی اما این ماه اصلا وزن اضافه نکردی نمیدونم چرا حالا دکتر یه آزمایش برات نوشته گلم مامانی میگه بخاطر ولوول زیادته گلم بوس عشق مامان کمکم داری به یه دخمل شیطون تبدیل میشی چنگ میزنی و عاشق این هستی که عینک روی صورت رو پرت بکنی و فلش ماشین بابا رو پرت بکنی دوست داریمممممممممم این همه عکسهای دخملی در اولی بهار زندگیش
نیکا در راه
نیکا و بابا در لحظه سال نو



دخملی با دختر عمه ها ساناز و الناز عزیز

ّبقیه در ادامه مطلب

پیشاپیش
سال 1391 بر همه شما خاله ها و جوجه هاشون مبارک
باشه
امیدوارم سالی پر برکت همرا ه با سلامتی برای همه شما عزیزان
باشه
احتمالا این اخرین پست ما و نینی تو سال 1390 باشه
خیلی سال خوبی رو پشت سر گذاشتیم اول به خاطر اضافه شدن تو عشق کوچولو به جمعمون واینکه خداوند بهترین هدیه زیبای خودش رو به من و بابا جون داد و من رو لایق مادر شدن کرد و تونستم توی این سال یه کوچولوی سفید و ناز رو تو آغوشم جا بدم و دوم برکتی که به زندگی ما اوردی خدا کنه سال جدید هم برامون سال پر برکتی باشه و سایه بابا جون 120 سال رو سرمون باشه و تنش سالم باشه الهی امین
عزیانم به 3 جهت امروز اومدم اینجا مطلب بزارم
اول اینکه گل دخملم در 251 روزگیش یهو خودش بلند شد و دستشو به مبل گرفت و ایستاد
اینقدر از دیدن این صحنه شوکه شدم مامان جونمممممممممممممم
خودتم کلی ذوق کردی و این کارو هی تکرار میکردی
این هفته اخر ویروس سرما خوردگی به خونه ما هم وارد شد و بنده 2 تا پنی سیلین نوش جان کردم و نیکا جونم هم خیلی مریضه و دیشب تب کرد الهی قربونت برم که امروز همش گریه میکردی
امروز هم ٢ روز که هیچی نخوردی همش بهانه گرفتی اینقدر دیگه اذیت شدم نشستم خودمو زدم نگی مامان دیونه شده ها اخه ما اینجا تنها هستیم و من از اینکه این دوروز واسه سرما خوردگی غذا هم نخوردی خیلی غصه داشتم قربونت برم من
ایشالا اگه خدا بخواد 28 اسفند ظهر عازم سفر هستیم شمال و تهران و در نهایت ولایت بنده
خداکنه اتفاق بدی نیافته و همه مسافرها به سلامتی به مقصدشون برسن
دیشب بابا جون طبق رسم هر سالمون که بین خودمون داشتیم واسه خرید طلا رفتیم بیرون و قسمت من یه دستبند خوشمل وقسمت شما هم یه دستبند قشنگ شد وقتی دستبند رو دستت کردی هی تکونش میدادی و میخندیدی
دست بابا داود درد نکنه مرسی از عیدی قشنگت
و خبر بعد اینکه 28 اسفند سومین سالگرد ازدواج من و بابا داود جونه مامان جونم همیشه خدارو به خاطر داشتن چنین مرد خوش قلب و خانواده دوستی شکر میکنم الهی همیشه تنش سالم باشه 1000000 بوس برای بابا جون داود
همه شما گلها رو به خدای مهربون میسپارم تا سال اینده بای باییییییییییییییییییی
دخملی به دستبندش خیره شده و خودش ایستاده


دخملی با بادکنکش که بابال خریده خیلی بازی میکنه و دوسش داره





![]()

![]()

عکس عروسی مامان در ادامه مطلب
موضوع :
8 ماهگیت مبارک نفس دونه
روزگیت مبارک


قند عسلمون امروز 8 ماهت تموم شد و وارد 9 ماهگی شدی
روزها به سرعت داره میگذره و تو عشق مامان به سرعت داری بزرگ میشی و باورش برای ما سخت است که داریم پیر میشیم
قربونت برم نیکا جونم با چشم کاملا میشه بزرگتر شدنت رو احساس کرد
ورجه وورجه هات بیشتر شده خداروشکر هنوز غذارو دوست داری
به برنامه غذاییت حلیم میوه و شیر موز و حبوبات هم اضافه شده و همرو و الخصوص نون پنیر خیلی دوست داری
از دیروز کلاس جهشی دست دسی برات گذاشتم که یکی در میون انجام میدی![]()
وقتی چراغ آیفون روشن میشه میدونی که باباجونه سریع به در نگاه میکنی و همین که بابا جونو میبینی دستاتو باز میکنی و جیغ میکشی تا بغلت کنه الهی دورت بگردم عزیزم
![]()
واسه 4 شنبه وقت دکتر داشتیم و واسه چکاب ماهیانه رفتیم
وزنت شده 7800 و قد و دورسرت و دکتر گرفتن اما نگفت چند و گفت همه چی عالیه چون من خیلی نگران وزنت بودم.
تو 2 ماه 1100 اضافه کردی و دکتر گفت بعد 6 ماهگی معمولا ماهی نیم کیلو خوبه
و سطح هوشیاریتم گفت خوبه
قربونت برم گلم
به 4چیز علاقه زیادی پیدا کردی
دکمه .زنجیر مامانو پیام یازرگانی و سیم تلفن
وقتی اینارو میبینی بخصوص و قتی صدای تبلیغ میاد انگار برق میگیرتت و فوری
تلوزیونو نگاه میکنی
![]()
خداروشکر باز هم به خاطر داشتنت
رابطه شما باباجون هر روز از قبل بیشتر میشه و وقتی موقع شام پیش بابا میشینی هی خودتو براش لوس میکنی و اونم قربونت میره
دیروز بابا مارو به صرف خوردن بستنی بیرون برد و منم دیدم شما بیکار نشستی یه خورده بهت دادم وایییی مگه ول میکردی کلی بستنی خوردی و همش بلند بلند میخندیدی
الهی مامان قربون خندهات بره گلم
![]()






اینم دخملی من اما نیکا چون حوصله نداشت موفق نشدم همه لباسهاشو بزارم
اینم شعر جدید مامان که واسه خانمی میخونه و خانمی تند تند دس میزنه
ناز دونه ...نفس دونه... یکی یه دونه ...چراغ خونه ..........
عسل مامان امروز یهو شروع کرد به ب ب و د د گفتن و از تکرار این کلمه لذت میبرد و ما هم کلی ذوق زده شدیمممممممممممممم

سلام سلام صد تا سلام
با این همه غیبت معذرت خاله های گلم
تو این مدتی که نبودیم خیلی گرفتار بودیم
تقریبا از 2 هفته پیش شروع به خونه تکونی کردیم
یهروز اومدن مبلهارو شستن 

یه روز فرشهارو با پرده هارو دادیم واسه شستشو و از همه بدتر اومدن کارگر بود
خیلی خسته شدم چون همش دنبالش راه میرفتم
نیکا هم با روروئکش دنبال جارو برقی ذوق میکرد و راه میرفت
دختر گلم تا الان 3 بار دایی جون موهاتو کوتاه کردن اما این دفعه بردمت آرایشگاه ومثل یه خانم نشستی و موهاتو
کوتاه کردن .اینقدر خوشمل شده بودی گلم مبارکت باشه
هفته پیش هم با کوچولوی قشنگمون رفتیم واسه اولین خرید عیدش لباس خریدیدم
نیکا جون هم با ما همکاری کردن و کلا خواب بودن و من تونستم تو 4 ساعت تمام خریدهای نیکارو به راحتی انجام بدم سر فرصت لباسهاشو تنش میکنم و عکسهاشو میزارم
هفته گذشته هم مامان و بابای عزیزم 5 روزی اومدن پیشمون و کلی خوشحالمون کردن نیکا روز اول فقط جلوشون نشسته بود و بلند بلند میخندید
الهی قربون خندهات برم گلم
اگه قسمت بشه برنامه ریزیمون واسه مسافرت 28 اسفند ماه است و از الان بوی عید رو تو کوچه و خیابون میشه حس کرد
پارسال این موقع عسل مامان تو شکمم بودی و چقدر لحظه به لحظشو به خاطر دارم که تا روز دنیا اومدنت شمارش معکوس داشتم
الهی امسال هم سال خوبی برای همه باشه و همه نینی ها زیر سایه خانوادشون باشن
هفته پیش بالاخره قسمت شد و همراه مامانی دخملی رو برای اولین بار به پابوس آقا بردم و خدارو شکر اذیتم نکرد و دخترم همش خوابید و تمام وجود خوشگلتو تقدیم آقا کردم که نگهدارت باشه و وجودت با عطر حرمش تبرک شد
و واسه همتون دعا کردم که سال خوبی داشته باشید
عشق مامان داری سعی میکنی تو این ماه فکر کنم راه بری .تلاشی واسه غلت زدن و چهار دست و پا نمیکنی و فقط دوس داری دستتو به جایی بزنی و خودتو بلند میکنیو هر صدای آهنگی میشنوی تند تند نانای میکنی و وقتی میخوای ذوق کنی تند تند و پشت هم از ته دلت میگی هییییییییی ....و میخندی
قربونت برم کوچولوی سفیدم
دوستت داریممممممممممممم
موضوع :
٧ ماهگیت مبارک نباتم





![]()


213 روز از به دنیا اومدن فرشته کوچکم نیکا گذشت
دختر گلم نیکا تمام زندگی ما با وجود تو عطر دیگه ای گرفته
هر چی در وصفت بنویسم بازم کمه
اینقدر من و بابا رو عاشق خودت کردی که از خودمون غافل شدیم
عزیز دلم امیدوارم همین طور که ما عاشقانه دوستت داریم وقتی بزرگ شدی
محبت های بزرگتر هارو فراموش نکنی و همیشه به پدر و مادرت احترام بزاری
دختر گلم از روزی که وارد 7 ماهگی شدی به طور کامل نشستی
اطرافیان رو کامل میشناسی و بغل من و بابا میای
عاشق خندیدن هستی
2 روزه که پوف کردن رو هم یاد گرفتی و وقتی قاشق غذارو میارم ادای مامان رو
در میاری و غذاتو فوت میکنی
الهی دورت بگردم وقتی پیشم میخوابی یهو که بیدار میشی میبینی کنارتم آروم
دستهای کوچیکتو به صورتم میکشی و بعد غرق خواب میشی
.عاشق این کارتم.
یه هفته ای هم هست که دیگه با من سر سفره میشینی و صبحانه و ناهار رو با
هم میخوریم عاشق این هستی که با هم غذا بخوریم
تقریبا همه غذاهارو با اشتیاق میخوری اما پوره سیب زمینی دوس نداری
برای خوردن سوپ هم هلاک هستی شیمکوی مامان
بابا اینقدر عاشقت شده که دیگه از در میاد مستقیم میاد طرف شما ؟مامان هم
دیگه پر..... شوخی کردم مامانم
دوستت دارم و عاشقت هستیم
این هفته واسه خرید که رفته بودیم هایپر گذاشتیمت تو چرخ کلی ذوق میکردی با صدای بلند همه نگات میکردن و بهت میخندیدن
یه شب هم که شام بیرون بودیم خودت تنها رو صندلی کودک نشستی و اصلا ما
رو اذیت نکردی گلم
وقتی 3 تایی سر سفره شام هستیم اینقدر لذت میبرم که ناخداگاه اشکم در
میاد
خدایا این خوشبختی رو ازم نگیر
خدایا سایه شوهر مهربونمو از سرمون کم نکن و دستهای کوچک دخترکم را هیچ
وقت ازم نگیر
روزهایی که میریم برای غذای نیکا خرید کنم ناخداگاه یاد بچه هایی میافتم که
شاید الان پول خرید نون رو هم نداشته باشن اما کاری ازم بر نمیاد
مامان فدات بشه خیلی دوست دارم بوس بوس عشق من

اینم فرشته کوچولوی مامان


بابا هم به مناسبت تولد دخملی مارو شام مهمون کرد و کلی اسباب بازی جدید
واسه فرشتمون هدیه گرفت
آخه دخترم اسباب بازیهات دیگه تکراری بود و همه رو پرت میکردی
همیشه دوستت داریممممممممممممممم.
موضوع :
روز 5 شنبه ساعت 10 در حالی که من و نیکا جونی تازه از خواب ناز بیدار شدیم بابا جونی زنگ زدن که
اگه میخوای بری ولایتتون زود حاضر بشین همراه دایی جون بریم ولایت
منم که از خدا خواسته وقتی اسم شهر و دیار و خانواده میاد انرزی بس زیاد میگیرم
و گویا
معجزه میشه که در عرض 3 ساعت اماده میشم
هم ظرفهای دیشب رو میشورم
لباسهای چرک میره داخل ماشین و روی شوفاز خشک و اتو میشه
نیکا ناهارشو میخوره ولباسها جمع میشن و امادههههههههههههههههههههه

ساعت 1 بابا و دایی اومدن و ما حاضر بودیم و راه افتادیم و به کسی هم نگفتیم
ساعت 5 رسیدیم و به مامانی زنگ زدم گفتم شاید شب راه بیافتیم که اول گفت وای پس پاشم
شامممممم بزارم؟؟ امان از دست این مادرها
همون لحظه هم آیفون رو زدیم و مامان کلی تعجب کرد که بهش کلک زدیم تا 2 ساعت بعد همه خواهرها اومدن
خدای من دوقلوهای خاله هلنا و هلیا راه میرن وکلی قد کشیدن
الهی قربونتون برم تولدشون هم بود و براشون 2 تا خرس از خودشون بزرگتر خریدم
روز بعد هم ماندانا کوچولو اومد که همش با ما غریبی میکرد و فقط با نیکا دوست بود
هلنا خاله همش میومد و نیکارو لیس میزد
سهیل جون هم امتحاناش تموم شده بود و منتظر کارنامه اعمالش بود
روز جمعه رفتیم با خاله ها برف بازی خیلی خوش گذشت از همه بیشتر بابا داود کیف کرد اینقدر که تیوپ سواری کرد حالش داشت بد میشدو بعد هم بساط 
دختر گل من هم برفهارو نگاه میکرد
بعد از اون هم خسته و وارفته اومدیم خونه و مامانی با فسنجون خوشمزش ازمون پذیرایی کرد و خاله مزگان بنده خدا خیلی خسته شد
دست همشون درد نکنه
دختر گلم استخر بادیت رو هم برده بودیم و توش میشستی و غذا میخوردی
اصلا هم غریبی نمیکردی
ایشالا به همه هر جا که میرن خوش بگذره
ساعت 4 هم بر گشتیم مشهد و تو بابا جون از خستگی ساعت 9 لالا کردین و مامان فداکارت تا 12 داشت کاراشو میکرد
نیکا جون که تو برف واستاده

دخملی با صندلیش

نیکا جون رو تخت مامان

نیکا جان چند روزه که نیم ساعتی تو گهوارش با عروسکها حرف میزنه


نفس مامان دیروز در تاریخ 9 بهمن رسما با روروئکش راه افتاد
الهی فدات بشم مامان جون
فقط جای خاله سمیرا و دختر گلش کیانای من خالی بود.......
موضوع :
سلام سلام صد تا سلام
ببخشید که دیر اومدیم اخه 20 روزی بود که مهمون داشتیم و سرمون شلوغ بود
5 شنبه ظهر مامانی و بابایی نیکا رفتن تهران و با کلی ناراحتی از گل دخترم جدا شدن و کلی شرط و
شروط که عید حتما باید بیاین
ما هم گفتیم تا قسمت چی باشه
روز قبلش خاله جون سمیه با عمو پویا بدون دوقلوهای ناناس اومده بودن مشهد و هتل گرفتن خونه ما
نیومدن
5 شنبه داشتم خونرو تمیز میکردم که خاله زنگ زد و گفت ما واسه ناهار میایم دنبالتون بریم شاندیز
ما هم که پایه
تو اون هوای سرد جاتون خالی کباب گرفتیم و همراه دایی جان و بابا داوود رفتیم شاندیز تخت گرفتیم و
زیز کرسی ناهار خوردیم نیکا همش طرف غذا چنگ مینداخت و بابا جون یه کم بهش نون سنگگ داد که
خیلی دوست داشت
عصرش برگشتیم خونه که دیدیم قاب عکسهامون ریخته و بعدا فهمیدیم که بله مشهد زلزله شدید اومده و ما نفهمیدیم
خوب خداروشکر
دخمل گلم دیگه بزرگ شده و تو گهوارش نمیخوابید واسه همین هم تختشو آوردیم پیش تخت خودمون و
نیکا جون دیگه تو تخت خودشون میخوابن اما 3 شبی بود که مامان جونم شبها هی 2 ساعت به 2 ساعت پا میشدی نمیدونم چرا
چون بالای تختت آویز داره و دورت هم پر عروسک بود دیشب
نصف شب دیدیم صدای جیغ های مکررت میاد
اولش ترسیدیم بعد دیدم که خانم که بیدار شدن عروسکهاشو دیده داره ذوق میکنه
دختر خوبی هستی و ناهار و صبحانه و عصرانه رو با میل میخوری و داخل استخر بادی میشینی و عاشق
شبکه کارتونی هستی و میترسم اخرش عربی حرف بزنی گلم
روز سه شنبه هم با بابابیی و دایی رفتیم مکتب الزهرا که از طرف اداره دعوت بودیم و ما که دیر رسیدیم
همکار بابا به زور یه سطل شعله دادن به بابا که من تو این 2 سال اصلا لب هم بهش نزده بودم اما وقتی
یه قاشق خوردم دیدم وای چه خوشمزس تو کوچول شیکمو هم یه کمی خوردی گلم
صندلی ماشین رو هم واستون نصب کردیم هر نیم ساعت یه بار توش میرفتی
ساعت 4 خسته اومدیم خونه و برمت حمام که دیدم جای پوشکت سوخته
یه خورده کالندولا زدم اما بر عکس همیشه خوب نشدی
امروز دیدم موقع شیر خوردن هی باسنتو به زمین میزنی و با چشمهای مظلومت منو نگاه میکنی
وقتی پوشکتو باز کردم وای خدای من تمام پات سوخته بود الهی بمیرم
از ترس به بابا زنگ زدم و سریع تو این برف شدیدی رفتیم دکتر
بله خانم دکتر گفتن دختر ناز من قارچ گرفته اهی بمیرم که اینقدر خارش داشتی اما هیچی نمیگفتی
حالا داروهاتو زدم به پاهای خوشگلت و مثل فرشته ها 2 ساعت خوابیدی
نمیدونم مامان من که اینقدر تو نظافتت دقیق هستم چرا اینطوری شدی
خانم دکتر گفت شاید از دستمال مرطوب باشه نمیدونم هر چی که هست دیگه استفاده نمیکنم
دوست دارم عشق مامان
بوسسسسسسسسسسسس

گل مامان عاشق استخرشه

اینجا دخترم داری از مامان تقلید میکنی که بادبادکتو باد کنی
الهی همیشه خنده رو لبات باشه عزیزم
موضوع :





